اما دستم خيال كشيدن داشت. آن هم چيزي كه نه زشت باشد نه زيبا!

مي دونم نميذاري. آخه من هميشه سر و لباسم سياهه اما تو سفيدي٬ نه مثل ِ برف٬ بيشتر. مي دونم تو هم تنهايي. تنهاتر از من. بذار بغلت كنم. اين جوري ديگه سياهي من تو سفيدي تُو گم ميشه. اون جوري شايد منم سفيد شدم. بذار ديگه! قول ميدم عادت نكنم به بغل كردنت. آخه عادت نفرت انگيزترين چيزه٬ اينه تو كتابا خوندم. تو هم از تنهايي در مياي اين جوري... فقط يه بار...يه بار... عمر من مگه چقده آخه٬ خب يه بارم كه شده يه نفرو تا آخر عمرش بغل كن. به هيچ كس نميگم. قول!
مرسي خدا جونم.
ديشب باران آمد. پليس هم آمد. آمدند تا همسايه هايي را كه توي كوچه با هم دعوايشان شده بود را سوار ماشين كنند و ببرند. همكاري باران و پليس تماشايي بود. باران ناگهان شديدتر شد. باران هم به اين آدمها اعتراض مي كرد كه به خاطره هيچ٬ سكوت شبانه ي ابرها را به هم زده بودند. يكي نيست به اين آدمهاي بي ملاحظه بگويد: خودتان خوشتان مي ايد وقتي با كسي همبستريد صداي داد و بيداد و خورد شدن شيشه ها آرامشتان را خراب كند؟ خب ابرها هم باريدند٬ باريدند٬ باريدند...با خشمي لطيف تا با ضربه هاشان در مقابل معشوق همبسترشان خودي نشان دهند.
خوش به حال ابرها. حسوديم شد! دلم عشق مي خواهد٬ بي غل و غش٬ بي هوس٬ و حتما ًبدون ذره اي شهوت.
پيدايش مي كنم حتما ً ...
اگر بيايد از ابرها هم بيشتر مي بارم. قول مي دهم. به ابرها قسم.
مادر از درد دادش به آسمان مي رود. به خاطر خوردن اين قرصهاي لعنتي است٬ نميخواسته روزه اش قضا شود!!!
يهو به فكر افتادم كه ابرها هم مثل آدمهان؟ آن ها هم فقط بلدند طوله پس بيندازند و وقتي هم كه ديگه ديدن خيلي گندش دراومده دنباله سقطش باشند؟
اما نه ابرها مثل آدمها نيستند. چون آن وقت ديگر جايشان در آسمان نبود!!؟؟
آدمها هستند كه هميشه زيادند٬ اما اين جا هميشه ابر كم است. هميشه باران با شادي همراه است. هميشه از صدايش غرق خوشي مي شوم اما وقتي بچه ها رو مي بينم اول دلم ميسوزه بعد متنفر ميشم از پدر و مادرش.
بچه : شهوتراني بي حد و مرز دو آدم يا حيوان.
يادت باشد اگر حاضر شدم حتي برايت بميرم٬ حاضر نيستم طفل معصومي را براي خوشي خودم به اين زندان بياورم٬ بچه هايي كه فقط براي ارضاي خودخواهي پدر و مادرشان به دنيا مي آيند واقعا ً هم قابل ترحمند٬ مثل من٬ مثل تو٬ مثل همه. پس حالا كه قرار است پيدايت كنم بهتر است تو هم از بچه بيزار باشي و با شهوت مرا در آغوش نگيري. يادت باشد حتما ً...
آزادي از قيد تعلق
اين تعلق مي تونه ماشين آخرين مدل باشه يا يه عشق زميني ِ بدون پشتوانه ي الهي
چند روز دارم تجربش ميكنم و اصلاً احساس تنهايي يا غم يا پوچي ندارم.
عجيب جواب ميده٬ طوري كه حتي نميتونستم تصورش رو ُ بكنم٬ فكر نمي كردم يه روز بتونم به اين راحتي تنهایی و دور انداختن "تو" رو تجربه کنم.
چه آرامشی.دارم کیف می کنم.
اين همون راه حل اساسي ِ كه چند سال ِ دنبالشم.
حالم خوبه ديگه بهتر از اين نميشه.
امتحانش كنيد.
دلم لَك زده واسه سر سوزن پاكي و صداقت.
مي دونستي؟
نگو باز دارم يه ساز جديد ميزنم واسه رقصوندنت چون ديگه خيلي وقته كه صداي ناله هام روُ با ساز اشتباه ميگيري.
ميدونم تقصير خودت نيست؟! بهونه نيار٬ خودتو تو لذتهات غرق كردي ولي منو با خودت نكش.
هوس.... چيزي كه خيلي ازش مي ترسم.( گوشتو بیار جلو... تو دچارشی. به این مرض معتادی. باهاش خوشی. ولی من با هیچی خوش نیستم حتی با خوبی)
اين روزها از همه مي گريزم.
دل خوش كرده ام به اين دنياي مجازي٬ دنيايي كه همه در آن "ايده آل"ِ خود هستند٬ فقط منم كه ديگر هيچ ايده آلي ندارم.
....
تمام تلاش تو براي برگشتن من خلاصه ميشه به چند تا SMS ِ ناقابل( كه بعضي هاش روُ نخونده پاك كردم) و چند تا زنگ به گوشيم كه بي جواب موند٬ چند تا دونه PM و يه مكالمه ي چند ثانيه اي بعد از ظهر جمعه ي گذشته٬ كه اگه دوستم گوشيمو جواب نميداد اونم مثل بقيه بي جواب مي موند :
من: " همه چيز تموم شد٬ كاري نداري؟ "
تو: " باشه٬ نه"
من: "خداحافظ"
تو: : "خداحافظ"
ديگه فهميدم كه اون "يه ذره دوسِت دارم" گفتنت هم دروغ بود.
فقط يه چيز مانع برگشتن منه اونم اينه كه ميدونم دوسَم نداري. همين!!
همين جمله ي ناقابل به قلبم چنگ ميزنه.
هيچ ميدوني اين بار ركورد طولاني ترين مدت نديدنتو شكستي؟ الان نزديكه دو ماهه. تازه بيشترم ميشه. تا كي؟ يه معادله ي ساده است:
سنِ الانم – طول عمرم = طولاني ترين ركورد نديدن تو
تو راستي راستي رفتي؟!
حالا منم كه باوم نميشه كه به اين زودي از من دل كندي؟
واقعاً رفتي؟ يا منتظري كه باز من پيش قدم بشم؟
من ديگه تواناييه برگشتن ندارم. ببين ذره ذره ذوب شدم. ۱۶۳ سانت قد و چهل و پنج كيلو وزن با يه قلب مرده! تو به اين روز انداختيم اما بازم ميگي كه من تو دوستيمون كم گذاشتم!
تمام شد.
تو از زندگيه من رفتي بيرون٬ يعني بيرونت كردم.![]()
چي؟ باورت نميشه هنوزم؟
باور كن !!!
حضورت تنهاييم را بيشتر به رخم ميكشد.
با تو بودن زنگ اخطار تنهاييه بيشتري است.
دلم عجيب ميل نوشتن دارد اما "كلمه" بازي ميكنه با ذهن خاليم....."ذهن خالي"... يادته؟ همين ديروز بود؟... گفتم همه ي بدبختي ها مالِ اينه كه ذهنِ خاليم ديگه خالي نيست. تو خنديدي گفتي خوشحالي٬ چون نشونه ي يه جور بلوغ ممنوعه ست. اما گفتم كاش ذهنم خالي مي موند.با اون ذهن خالي من كمتر به پستي همه پي مي بردم. كاش هميشه تو حماقت اينكه " فقط دوست داشتن هست و بس" ميمُردم.
.... وقتي با صراحت تمام گفتي نميدوني٬ شك كردم. اما وقتي خنديدي گفتي "يه ذره كه آره". ميدوني با اين جمله چه بلايي سرم آوردي؟ يخ زدم٬ خودت فهميدي. حس يه فاحشه رو پيدا كردم كه فقط روحشو فروخته نه جسمشو. فاحشگيه روح٬ عذاب آورتر از جسمه. اما تو فقط با خودت همبستر شدي تا لذتش رو فقطِ فقط خودت بچشي چون تو خودت يه حصاري واسه خودت٬ چون تو خودخواهي. تو از خودت مي ترسي و ترسوندن من از خودت به خاطر همون خودخواهيته. من چيزي واسه از دست دادن ندارم كه بخوام ازت بترسم.... همه ي وجود يه دختر به روحشه نه به جسمش٬ مني كه روحمو باختم ديگه نيازي به اين جسم پوسيده ندارم.
هميشه بدم ميومد دنبال كسي بدوم چون هيچ وقت بهش نميرسيدم. اما اگه كسي دنبالم ميكرد تا سر حد مرگ مي ترسيدم. مثل فرار از يه هم آغوشي ناغافل مي مونه كه هيچ وقت فرصت نكردي تجربش كني. حتي اگه تو يه بازيه كودكانه بود. شايد به خاطره همين ترسه كه هميشه دنبالت مي دوم چون ميدونم بهت نميرسم.
همون يه بار كه تو گير و داره گريه هام دستمو گرفتي بَسَمه٬ گناهش گردن اوني كه همه ي اينا رو ميدونست و اين بازي رو شروع كرد. گفتم كه دل به حالم نسوزون اما تو بازم دلت سوختو انكار كردي٬ از ترحمت بيزارم!
مي دونم يه روز از اين كارم پشيمون ميشم اما اين كارو ميكنم. مثل بار اولي كه ميخواستم ببينمت٬ ميدونستم پشيمون ميشم كاملاً ميدونستم ولي اومدم. اين يعني يه حماقت عاقلانه كه همين جور پيش ميره و هر بار عاقلانه تر از قبل تن به اين حماقت ميدي!
