تبليغاتX
تنهایی

بعد از كلي كلنجار رفتن با خودم بالاخره تصميم گرفتم كه بنويسم از تو بنويسم، شايد هيچ كس اين حرفا رو نخونه حتي خود تو كه اصلاً روحت خبردار نيست كه اين جا ماله منه! باشه خيالي نيست من واسه دل خودم مي نويسم، اما از تو! از تو، كه هيچ وقت تصور نمي كردم كه يه روز بتونم دوست داشته باشم. مني كه هميشه به "دوست داشتن" مي خنديدم اما حالا به خودم مي خندم اما نه مثل قبل! آخه تو گفتي كه ما فرق داريم با اونا منم همينو مي خواستم.

ولش كن اين حرفا رو !!!

اون شبم باز بي دليل بغض كردم،نه بغض نبود نمي دونم چه مرگم بود مثل دفعه هاي قبل. اما تو خسته بودي. اون روز بهت نگفتم اما يه جوري بودي كه باهام غريبه بودي، غريبه نه مثل يه كتاب قديمي و آشنا تو يه جلد تازه، تو يه جلدي كه تو نو بودن كهنه بود.....شايدم به خاطر اين بود كه اين بار واسه ي با هم بودن زياد صبز نكرده بوديم. شايدم داري برام عادي مي شي! يا داريم به هم عادت مي كنيم. چه بد! يادته جمله كتابي رو كه خوندم بهت گفتم؟ "مگذار كه عشق به عادتِ دوست داشتن تبديل شود " اما تو باز ميگي كه دوست داشتن از عشق برتره. نمي دونم دفعه بعد هم كه ببينمت همين حس رو دارم يا نه؟ اما با اين وجود اون شب تو بودي كه منو تحمل كردي، ميدونم!

محكم زدم پشتت! فقط به خاطر يه شوخي كه شوخي نبود و به مزاجم خوش نيومد. خيلي محكم زدم واسه همينه كه باز دستم درد گرفته و آروم نميگيره.

خوشحالم كه اون روز به حرفت گوش ندادم و پيشت موندم ..... حالم خوبه بر عكس هميشه. از اون شب حالم خوبه اون قدر خوبم كه باورت نميشه.

هميشه بهم مي گي كه چرا حرف نمي زنم اينم دليلش مثل بغض هاي بي دليلمه. اما اين دفعه ديگه مي خواهم حرف بزنم صبر كن تا خودت ببيني.

اون روز خجالت كشيدم چون حس كردم دارن بهم مي خندن، يا شايدم من به تو مي خنديدم، نه مثل اون روز كه گفتي "هيفده" و من خنديدم ،نه! اون دفعه خنديدم تا بخندي اما اين بار به خودم مي خنديدم كه چه قدر مزخرفم!!!

دلم به حال خودم سوخت اما هنوز دوسِت داشتم، يه لحظه كه از هم فاصله گرفتيم نگاهت كردم انگار اولين باري بود كه مي ديدمت نه مثل اولين باري كه ديدمت! .....بار اول يادته؟ با اين كه تو اصلاً منو نديده بودي اما يه جوري نگام كردي كه شك كردم خودتي! آخه خيلي صميمي بودي. چه روزي بود......

دوست ندارم مثل اين نوجوون هايي كه تازه عاشق ميشن بنويسم ( آخه تو گفتي كه عاشق نشم ) اما فكر كنم دارم مثل اونا مينويسم!! خب نوزده بيست سال هم سن زيادي نيست شايد يه جورايي همون نوجوون تازه عاشقم. تو هميشه سن كمم رو به رخم ميكشي اما خودتم خوب مي دوني كه هميشه نبايد به عدد و رقم اعتماد كرد.

هميشه از وابستگي مي ترسيديم اما سخته دوست داشتن بدون وابستگي ولي به جاش قشنگ تره.

اين جا فقط واسه اين مي نويسم كه بنويسم نه به خاطر اينكه كسي بخونه. به خاطر اين مي نويسم كه حرفامو بايد يه جايي بگم. تو هميشه ميگي كه حرفامو به تو بگم اما اينا رو به تو هم نميتونم بگم. خدا كنه هيچ وقت اينا رو نخوني يا اگه خوندي بهم نگي.

نوشته شده توسط دخترك در ساعت 18:55 | لینک  |