عيد هم تموم شد و من هيچ كاري نكردم. مثل هميشه همه ي برنامه ريزي هام روُ بايد بذارم در كوزه.
عيد مسخره اي بود ولي قشنگ بود واسه من. اين عيد به جاي اينكه بهم انرژي بده همه ي انرژيم روُ گرفت و همش داشتم با خودم كلنجار مي رفتم كه چي كار كنم با يار٬ چه طور بهش بگم كه تصميم گرفتم كه رابطه مون رو قطع كنم.( البته دوستي ما شبيه هيچ كدوم از دختر و پسرايي نيست كه هر روز تو خيابون ميبينيد.يه دوستي خيلي ساده. ما نزديك به چهار سال پيش تو چت با هم آشنا شديم اون موقع يار شهرستان بود و ما تازه پنج ماه پيش براي اولين بار همديگرو ديديم ما حتي با هم دست نداديم چيزي كه امروزه حتي بين همكلاسي هاي دختر و پسر توي دانشگاه هم عادي شده. خيلي ها ميگن كه اين اُُمل بازيها چيه٬ ولي اگه يار غير از اين بود من باهاش دوست نمي شدم. درسته كه با پسر عمه هام كه هر چند سال 1 بار ميبينمشون دست ميدم ولي اون فرق فوكوله. زياد حاشيه رفتم.) اينا روُ واسه اين گفتم كه بدونيد دارم از چه رابطه اي حرف ميزنم٬ رابطه اي كه تعداد ديدارهامون به شمار انگشتهاي دسته و پاكي و بي آلايشيش به شمار ستاره ها.
من اون قدر نسبت به پسرا مغرور بورم كه هيچ وقت فكر نمي كردم بتونم كسي روُ تا اين اندازه دوست داشته باشم٬ اين غرور تا چند روز پيش باهام بود٬ تا قبل از اون شب. منظورم سه شنبه ي هفته ي پيشه. شبي كه فكر مي كردم شب سرنوشت ساز و شب جداييه اما تبديل شد به آغاز راه وصل.
سه شنبه غروب يه ايميل از يار بهم رسد چند خط اولش روُ كه خوندم قاطي كردم خيلي عصباني شدم٬( من چند روز قبلش تو يه ايميل به يار گفته بودم كه رابطه ي دوستي تا يه زماني ميتونه مثل رابطه ي الان ما سالم بمونه و بعد از يه مدت همه چيز عادي ميشه و طرفين رابطه توقعشون از هم بالا ميره و به كاراي ديگه ميكشه و من اين موضوع روُ در مورد دوستاي خودم ديدم و احساس ميكنم كه شايد روزي گريبانگير ما بشه چون من ديگه مثل روز اول واسه ديدنت اضطراب ندارم و همه چيز واسم عادي شده. ميترسم ما هم به سرنوشت اونا دچار بشيم واسه همين ميخوام همه چيزو تموم كنم. حرفام اصلا منطقي نبود!!!) اما يار بهش برخورده بود و فكر كرده بود كه منظور من اينه كه اون ميخواد منو اغفال كنه (:D) و به اين نيت اومده جلو. در صورتي كه منظورم اين نبود و قبلا در رابطه با ايميلم كلي باهاش حرف زده بودم (تو چت چون رو در رو نميتونستم) و منظورمو واسش توضيح داده بودم اما اون فكر كرده بود كه من بهش تهمت زدم. و تو اون ايميلي كه برام زده بود و من فقط اولشو خوندم اين قضيه رو گفته بود. همين باعث شد كه عصبي بشم چند دقيقه بعد اونم آنلاين شد و خواست كه ايميل روُ تا آخر بخونم.... اما همش بهونه بود من دنبال يه بهونه بودم تا يار ازم دلگير بشه (چون هميشه مي گفت كه هيچ وقت ازم دلگير نميشه و حرفام و كارام ناراحتش نميكنه) فكر مي كردم اين طوري راحت تر تن به جدايي ميده و زودتر فراموشم مي كنه چون خودم نمي تونستم اين كارو بكنم تو اون چند وقت هر چي سعي كردم فقط ميتونستم از فكرم بيرونش كنم اما از قلبم نه !
خلاصه اون شب تو چت نميدونم چه مدت بود ولي شايد دو ساعت يا بيشتر بحث كرديم. من گفتم كه اين رابطه يه روز بايد تموم بشه هر چي زودتر بهتر چون وابستگي مون كمتره٬ اما اون سعي داشت تا منو منصرف كنه و راه حلهاي ديگه اي پيشنهاد ميداد اما من دنبال بهانه بودم و با همه ي حرفاش مخالفت مي كردم و تو تمام مدت با گوشه كنايه هاي جانانه جوابشو ميدادم( خودم از چيزايي كه داشتم ميگفتم حالم به هم مي خورد٬ از خودم متنفر شده بودم كه باهاش اون جوري حرف ميزدم ) بهش گفتم كه همه چيزو همين الان تموم كنيم در صورتي كه اصلا دلم نمي خواست كه قبول كنه اما چاره اي نداشتم. اگه همون موقع كه عصباني بودم كارو يكسره نمي كردم ديگه بعدا نمي تونستم. ازم خواست كه همديگرو ببينم و حرف بزنيم گفتم نه. گفت حرفي نميزنيم فقط براي خداحافظي باز گفتم نه چون مي دونستم كه مثل هميشه با ديدنش حرفام يادم ميره ( واقعا يادم ميره هنوزم نفهميدم چرا) اگه مي ديدمت همه ي دليل هاي دنيا هم واسه جدايي از اون برام كم بود. اصلا فهميدي واقعا چرا مي خواستم ازت جدا بشم؟ چون تو شدي بودي همه ي آرزوهام و مي ترسيدم كه حتي يكي از آرزوهات نباشم. تو از اين حرف ميزدي كه آينده معلوم نيست واحتمال جدا شدنمون هست و من فك رمي كردم كه هنوز و انتخاب من مرددي واسه همين نمي خواستم تو قرباني علاقه ي من بشي. نمي خواستم علاقه ام به تو باعث اسير شدنت بشه.
اون شب وقتي ديدي به خواهش هات توجهي نمي كنم و به هيچ صراطي مستقيم نيستم اون حرف رو زدي. اول باور نكردم اما بعد ديدم حرف زدنت عوض شد يهو ديوونه شده بودي جدي جدي ترسيدم دستام داشت روي كيبورد مي لرزيد و اشكام از روي صورتم روي كيبورد مي ريخت و از لابه لاي دكمه ها ليز مي خورد و پايين ميرفت٬ از حرفام پشيمون شدم وقتي ديدم كه موضوع جديه ترسيدم٬ وحشت كردم٬ حالا ديگه ورق برگشت حالا ديگه اين من بودم كه بهت التماس مي كردم كه دست نگه داري. گوشي و برداشتم انگشتام ماله خودم نبود به هر بدبختي اي كه بود موبايلت رو گرفتم اما همش قطع مي كردي٬ داشتم سكته ميكردم دنبال دفترچه تلفنم گشتم مي خواستم به خونه تون زنگ بزنم اما ديگه نه عقلم كار مي كرد نه دستام توان گرفتن شماره رو داشت فقط تونستم يه بار ديگه دكمه ي ردييال( فارسيش اين جوري ميشه؟؟) تلفن رو فشار بدم بعد از ته دل از خدا خواستم كه اين دفعه گوشي رو برداري٬ گوشي و برداشتي از خوشحالي اشكم جاري شد بهت التماس كردم كه اين كارو نكني اول قبول نكردي اما تو بازم مثل هميشه تو بدترين شرايط هم به فكرم بودي. ازت قول گرفتم كه كاري نكني ازت خواستم كه بذاري ببينمت گفتي نه اما باز نتونستي نسبت بهم بي اعتنا باشي قبول كردي.
چند دقيقه بعد كه قطع كردم دلم شور زد گفتم نكنه الكي گفته كه بهم قول ميده. باز بهت زنگ زدم گفتم كه گوشي و بدي به مامانت ( با اين كه هيچ وقت تا حالا باهاش حرف نزده بودم و ازش خجالت مي كشيدم) مي خواستم موضوع رو بهش بگم ميخواستم مطمئن باشم كه بلايي سر خودت نمي ياري اما گفتي كه لازم نيست. مي خواستم همون لحظه بگم كه همه ي اون حرفا رو مجبوري گفتم٬ همش يه بازي بود براي اينكه تو ازم متنفر بشي٬ اما تو اون شرايط نه تو حوصله ي شنيدنش رو داشتي و نه من ناي حرف زدن داشتم فقط تونستم بهت بگم " دوست دارم" ( اين دفعه ديگه تو چت نبود كه خجالت نكشم)براي اولين بار بود كه پشت تلفن اين حرف رو ميزدم. هيچ وقت نه تو تونسته بودي به من بگي نه من به تو. همون شب تصميم گرفتم ديگه عشقمو ازت دريغ نكنم٬ تصميم گرفتم كه همه چيزو فراموش كنم و فقط به دوست داشتن ( چيزي كه هميشه ازش مي ترسيدم ) فكر كنم.
ازت خواستم كه فردا ببينمت. اون شب تا صبح لحظه شماري كردم تمام مدت دلشوره داشتم چه دلشوره ي بدي بود تو خلوت و تنهايي خودم تو رو نشوندم رو به روم تا ازت معذرت بخوام برات همه چيز و توضيح دادم مي خواستم حرفهايي رو كه فردا بايد بهت بگم با خودم مرور كنم اما خودمم خوب ميدونستم كه باز فردا همه چيز از يادم ميره گفتم پس چه طوري ازش معذزت بخوام؟ به فكر خريدن يه دسته گل افتادم٬ بعد تو دلم خدا خدا كردم كه فردا گل فروشي باز باشه ( آخه فرداش 28 صفر بود ). دو تا قرص خوردم تا شايد خوابم ببره اما تو خواب هم كابوس تو رو ديدم.
صبح شد و من منتظره لحظه ي ديدنت بودم . پيش خودم حساب مي كردم كه چه قدر تا ساعت 3 مونده.
بارون گرفت. چه باروني ميومد. تو فردا صبح تازه فهميده بودي كه اون روز تعطيله و گفتي كه اگه برام سخته نيام اما هيچ چيز برام مهم نبود جز ديدن تو.
تو راه به فكر گل فروشي بودم و اينكه چطور ازت معذرت خواهي كنم. وقتي رسيدم جلوي در گلفروشي باورم نشد كه بازه ذوق زده شدم رفتم تو و يه دسته گل رز هلندي گرفتم و زودي اومدم بيرون تا ديرم نشه. بارون شديدتر شده بود اما برام مهم نبود. واي كه چه روز قشنگي بود.
از دور ماشينتو كه اون طرف اتوبان پارك كرده بودي شناختم تا برسم اين طرف قند تو دلم آب شد. تو هم منو از دور ديده بودي پياده شدي و دعوتم كردي كه شوار شم گفتم كه خيس شدم گفتي ايرادي نداره. دسته گل و دادم بهت و گفتم بابت معذرت خواهي به خاطر حرفاي ديشب. همين. همون يه جمله رو هم اين قدر تصنعي گفتم كه خودم داشتم بالا مي آوردم.
باز مثل هميشه بقيه ي حرفام يادم رفت.!!!!!!
