آخيش خيالم راحت شد.
چه خوب شد و قتي كه برگشتيم اون هنوز اونجا بود وگرنه من امشب خوابم نمي برد و همش تو عذاب اين بودم كه چرا باز دست دست كردم.( عادت بدي يه كه مثلاً حتي واسه سوار تاكسي شدن هم دست دست مي كنم٬ نمي دونم واسه چيه٬ به خاطر ضعف اراده است يا نه ربطي نداره)
اما خوشحالم ميدوني چرا؟ نه اينكه كار شاقي (اين طوري مي نويسن ديگه !!) كرده باشم نه٬ اصلاً. خوشحالم كه هنوزم تو اين شهر آهني دلم اون قدرا كه فكر مي كردم سنگ نشده٬ خوشحالم كه هنوز يه قلب تو سينمه كه گاهي مي شكنه٬ گاهي مي لرزه٬ گاهي تند تند مي زنه و گاهي از جا كنده ميشه! خوشحالم كه هنوزم دلم به حال آدما مي سوزه. هر چند كه ديگه كسي دلش به حال من نمي سوزه. ( چه كباب پزي اي راه انداختما نه؟)
تو اين شهري كه گدايي واسه خيلي از آدماش ( كه حداقل سرمايشون٬ بازوشونه) راحت ترين كاره٬ تو شهري كه پا گذاشتن رو غيرت و شرف واسه بعضي از آدما راحت تر از عرق ريختن و كار كردنه٬ ديدن يه آدم با شرف مثل يه معجزه است. آدمي كه ضعف جسميش تنونسته خدشه اي به غيرت و مردونگيش وارد كنه. آدمي كه با من و تو و يا حداقل با خيلي از ما ها فرق داره٬ با مايي كه چهار ستون بدنمون سالمه اما كمتر به اين موضوع فكر مي كنيم و تصورمون اينه كه تا ابد همين طور مي مونيم.( خدا كنه كه هميشه سالم باشيد )
حالا صبر كنيد ميگم كه موضوع چيه.
امروز بعد از دو هفته يار رو ديدم. طفلكي روُ كله ي سحر آواره ي خيابونا كردم ( جذبه رو مي بينيد :D). اما خب اولش يه خُرده مي خواست بد عنقي كنه و غره كم خوابي ديشبش روُ سر من بزنه ( كه بيچاره هيچ وقت اين كارو نكرده و اين حرفا همش به خاطره بد جنسيه منه ) كه گفتم بيا بريم آيس پك قاقا بخوريم( نميگم آيس پك كجاست كه جنبه ي تبليغاتي پيدا نكنه. اونايي كه ميدونن كه هيچي. اوناييم كه نمي دونن و طالبن اگه قول ميدن كه منو مهمون مي كنن در گوششون يواشكي ميتونم بگم نترسيد بابا ارزونه ) ديدم ميگه نه!!! جون خودم كف كردم. آخه اين يار ته آدمه خوش خوراكه كه هيچ وقت پيشنهاد خوردني روُ رد نميكنه و به قول خودش رگ خواب مردا شكمشونه !!!( اينم از نكته ي آموزشي براي خونواده ها كه نگن وبلاگا مفيد نيستن) خلاصه نتونست مقاومت كنه و رفتيم. جاتون خالي.( من زياد اهل خوردن نيستم اين آيس پك هم كه مي گم بهم چسبيد شايد بيشتر به خاطره اين بود كه سريه اول با برو بچس دانشگاه رفته بوديم و اوون شب كلاً به من خيلي خيلي خوش گذشت.) خلاصه نزديكاي ظهر بود كه تو اتوبان ايران پارس پشت چراغ قرمز مونده بوديم و يادم نيست كه يار داشت راجع به چي حرف ميزد كه يهو چشم افتاد بهش. يه جوري شدم انگاري دلم گرفت٬ ديگه حرفاتو نميشنيدم. ديدم داره به سختي پاهاشو ميكشه رو زمين تا بتونه راه بره. با اين وجود آروم آروم خودشو به كنار ماشينا مي رسوند و دسته هاي رز سفيدي رو كه تو دستش بودن به آدما پيشنهاد مي داد. ديدم داره مي ياد سمت ما٬ همه ي دسته هاي گل روُ تو دست راستش گرفته بودو يه دسته ش روُ تو دست چپش. مچ دست چپش روُ به قاب آينه ماشين تكيه داد تا بتونه وايسه و با همون دستش گلها روُ به سمت شيشه ي ماشين گرفت٬ وقتي از نزديك ديدمش حالم از خودم به هم خورد٬ حالم بد شد. به معني كلمه حالم بد شد. قلبم داشت از غصه مي تركيد. ( هميشه از ديدن آدمهايي كه مشكل جسمي دارن بخصوص اونايي كه سر و وضع و اوضاع ماليه خوبي ندارن حالم بد ميشه ). تو هم وقتي حال و روزشو ديدي ازم پرسيدي كه گل مي خوام؟ اما من مغزم كار نمي كرد٬ نمي دونم چرا گفتم نه شايدم با تو رو در واسي كردم. سرمو پايين انداختم كه چشمم به چشماش نيفته. تو كه مي دونستي كه من بوي گلها روُ خيلي دوست دارم از جوابم تعجب كردي. اما نمي دونم چرا گفتم نه. خيلي زود چراغ سبز شد. رسيديم به تاطع بعدي٬ مي خواستم بگم دور بزني اما صدام در نيومد. شايدم ترسيدم كه تو بهم بخندي.
حالم بد بود. انگاري غم دنيا ريخته بود تو دلم. تو داشتي حرف مي زدي ولي من هوش و حواسم پشت اون چراغ قرمز٬ لا به لاي اون گلها جا مونده بود.
نمي دونم چه مدت تو اون حال و هوا بودم كه ازم پرسيدي كه چرا باز مثل هر دفعه يهو رفتم تو لك. گفتي كه برگرديم٬ اما دير شده بود٬ خيلي ازش دور شده بوديم.
بعد از يه گشتي تو خيابونا اين دفعه تو بودي كه با ديدن حال و روزم پيشنهاد دادي كه با هم قدم بزنيم چون مي دوني كه خيلي اين كارو دوست دارم. يه كم كه راه رفتيم حالم جا اومد اما بازم تو فكره همون مرد گلفروش بودم.
يكي دو ساعت گذشت٬ گفتم كه بايد برگردم دانشگاه چون كلاس داشتم٬ اما اصلا دلم نمي خواست برم. حال و حوصله ي هيچ كاري روُ نداشتم
داشتيم برمي گشتيم كه از اون سمت اتوبان چشمم بهش افتاد٬ ازت خواستم كه نگه داري٬ فهميدي ميخوام چي كار كنم٬ فكر كردم كه بهم مي خندي اما گفتي كه كار خوبي كردم كه به حرف دلم گوش دادم٬ يه چيز ديگه ام گفتي كه درست جملش يادم نيست فكز كنم گفتي حرف دل هميشه يه درجه از حرف عقل بالا تره ؟!! ( بنده جملات فاضلانه ي شما رو دست كاري نكردم٬ اينا همش به خاطر ضعف حافظه است)
سريع از ماشين پياده شدم٬ كيفه پولم روُ برداشتم و ازت معذرت خواهي كردم و خواستم كه چه لحظه صبر كني٬ از اتوبان رد شدم ديدم كه نشسته بود لبه ي سكوي وسط اتوبان. معلوم بود كه گرما اذيتش كرده. زير آفتاب نشسته بود و دستشو سايبونش كرده بود. چشمم كه به دسته گل افتاد ذوق كردم. دسته گل روُ ازش گرفتمو همون جا بوييدمش انگار دوباره زنده شدم. يه دسته گل بيشتر تو دستش نيست٬ اين آخريه ماله من بود.
