من سحر نمي دانم. من فقط روح ام را كه بزرگ بود و سنگين بود گستراندم. من سحر نمي دانم. گفتي زمستان شده اي و من دل ام به حالت سوخت٬ پس روح ام را كه بزرگ بود و سنگين بود مثل چادري رويِ تو كشيدم و ذكر عشق خواندم تا تو سوختي. من سحر نمي دانم. نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفسِ تو مي تپيد. گفتم:" دوست ت دارم"و تو ديگر نفس نكشيدي و روح من از تپش ايستاد. گفتم نكند تو را كشته باشم؟ نكند من مرده باشم؟ پس روح ام را از روي تو برچيدم اما تو نبودي. غيب شده بودي. گفتم كه سحر نمي دانم.
* از كتاب " روي ماه خداوند را ببوس"
با خودم كنار نيامده ام.
با دلم نيز ...
هنوز نميدانم.
اين عشق است يا وابستگی.
عادت است يا نياز.
ترس است يا حقيقت ؟!
هنوز نميدانم .
ميترسم اما ...
از روزی که خيلی خيلی دير باشد.
* پ.ن: راستش نميدونم اين نوشته متعلق به كيه وگرنه اسمش رو ميگفتم اگه ميدونيد لطفا بگيد
