تبليغاتX
تنهایی

_ ... شصت سال پيش كه جوان بودم٬ با زنِ جواني آشنا شدم. او مرا دوست داشت٬ من هم دوستش داشتم. هشت ماه گذشت و بعد٬ خانه اش را عوض كرد. حالا كه شصت سال گذشته٬ هنوز هم به يادش هستم. بهش گفتم: فراموشت نمي كنم. سال ها گذشت و فراموشش نكردم. گاهي اوقات ترس برم مي داشت چون هنوز زندگيِ درازي در پيش داشتم٬ و چطور مي توانستم به خودم٬ به خودِ بي چاره ام٬ اطمينان بدهم در حالي كه مداد پاك كن به دستِ خداست؟ اما حالا٬ آرامم. ديگر جميله را فراموش نمي كنم. وقت زيادي باقي نمانده. پيش از اين كه فراموشش كنم مي ميرم.

 

 

* از كتاب "زندگي در پيش رو"  نوشته ي  "رومن گاري"

نوشته شده توسط دخترك در ساعت 16:10 | لینک  | 

سه شنبه بیستمین سالروز تولد من بود!!!!!!!!!
نوشته شده توسط دخترك در ساعت 14:11 | لینک  |