اگه دينت رو تو يه كفه ي ترازو بذاري و احساس و عقلت رو تو يه كفه ي ديگه٬ اون وقت به نظرت كدوم سنگين تر ميشه؟
اگه به جايي برسي كه دين منعت كنه اما هيچ راهكار ديگه اي بهت نده چي كار ميكني؟
به دلت گوش ميدي؟ يا به دينت؟
ديني كه به تو فكر نكرده رو چي كار ميكني؟
دارم زنده زنده دفن ميشوم آن هم در تنهاييه خودم٬ زير ذره ذره لحظه هاي تنهاييم دفن ميشوم٬ زير سيل اشكهايم٬ زير فشار بغض درون گلويم كه قدمتش از تمام عتيقه هاي موزه ي لوور هم بيشتر است. هيچ كس نيست. هيچ كس... ميدانم كه تنهايي بخشي از وجودم شده٬ بخشي از قلبم٬ بخشي از صدايم. ..... بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.(1)..همين الان دارد گلويم را مي فشارد. از كجا معلوم شايد اين آخرين نفس باشد٬ خدا كند كه باشد....حتي تو هم در اين تنهايي گم شدي. خيلي زود گم شدي حتي تصورش را هم نمي كردم كه تو هم با ديدن حصار تنهايي دلم از من دور شوي. لابد ترسيدي از رويش رد شوي٬ ترسيدي كه به پايت گير كند وتو پا بند آن شوي. مهم نيست٬ هزار بار گفته ام مهم نيست اما دروغ بوده. تنها تو مهم بودي اما ديگر حتي نيستي كه بخواهي مهم باشي چون ميدانم كه ديگر در وجودت نيستم. اما هنوز هم هر شب در رويا ميبينم كه چه با لبخند حصار را رد ميكني. دلم ميخواست هميشه بخوابم تا شايد در رويا ببينمت. اما ماههاست كه حسرت يك خواب آرام٬ يك خوابه بي كابوس به دلم مانده. دلم به حال دكتري ميسوخت كه برايم آرام بخشي را تجويز كرد كه روزي براي من سلاحي براي رسيدن به آرامش ابدي بود. قرصهايي كه حتي با همه ي ايل و تبارشان حتي جرئت آرام كردنم را نداشتند چه برسد به اين كه مرا بكشند.
خسته ام ...... نه٬ هيچ چيز مرا از حجوم خالي اطراف نمي رهاند.(2).. نميداني چقدر..... چقدر چي؟ نه تو همه چيز را ميداني اما اگر به روي خودت نياوري برايت بهتر است. فكر كنم در حال پروازي يا نه شايدم در مرداب كنار حصار دست و پا ميزني. نمي دانم در حال رها شدن از قفسي هستي كه برايت ساخته ام يا اين كه مثل خودم در مردابي؟.. نخند...نخند...نخند با تو هستم. نخند.. به چه ميخندي؟ به درماندگيم؟ هميشه از اين كه درمانده باشم لذت ميبري اين را خودت اعتراف كردي و بعد باز با صداي بلند خنديدي. سرم داد زدي... بي رحمانه هم داد زدي. بعد دنبال چاله اي گشتي تا فريادت را در آن دفن كني اما تكه هاي دل شكسته ام را مي خواهي چه كني؟ باز منه ساده لوح احمق فريب چشمهاي مهربانت را خوردم. چه ميشود كرد آدم خوب فقط در قصه هاست. تو قصه بودي اما فقط خوب بودي و من ياد گرفتم كه خوب بودن كافي نيست!!!(شايدم معلمم بيراه به من آموخته). اما نميدانم كه تو آدم خوبيه ي قصه اي يا در دلم خوب نشستي ؟
تو از تنهاييم بيشترين بهره را بردي. نه بيشترين زجر را به من دادي. نه خودت هم زجر كشيدي. واي من چه بي انصاف شده ام!!! اما ديگر نمي دانم٬ نميدانم چه را باور كنم؟ نگاهت را؟ يا بي تفاوتي ات را؟ خودت قضاوت كن. هميشه مي گفتي كه قاضي خوبي هستي اما من اين بار قضاوت ميكنم: تو توجيه گر خوبي هستي و غرورت را با توجيه حفظ ميكني چون از علاقه ام خبر داري. لعنتي! بشكن آن غرورت را!! اما وقتي من غرورم را شكستم تو از من گريختي! بي انصاف خودت قضاوت كن!!!!
(1): از مجموعه شعر" حجم سبز" از سهراب سپهري
(2): از مجموعه شعر" مسافر" از سهراب سپهري
