لعنت به تو!
رهايم كن!
كاش رهايم كرده بودي تا در خيال خام خود خوش باشم. در خيالي كه گمان ميكردم اين بار مرا عاقل تر تصور كردي. عاقل تر از آن كه حتي بخواهي ببخشمت يا با تو وداع كنم.!؟
تو هم فهميدي؟! تو هم فهميده اي وگرنه آن لبخند حماقت بار بر چهره ات نبود.
برو! برو! از خيال من برو!
نگو كه بچگي كردم٬ نه هرگز!
پاك ميكنم. ميشويم. باز ميشويم. چه را؟ ... ذهنم٬ زندگي ام٬ خيالم٬ قلبم و هر آنچه را كه نقشي از تو دارد٬ خاطره اي يا حتي غباري از تو دارد.
بيرون برو لعنتي!...... حتي لايق نفرين نيستي! ...مي پرسي: " چرا؟... گناهت چه بود؟" .... بي گناهي كم گناهي نيست! نه! تو فقط يه كم خوب بودي .... نه! خيلي خوب بودي!.... نه! نميدانم؟!!
اما هر چه بود تو خوب بودي. خوب بودن كافي نيست.
برنگرد! هيچ جايي براي تو نيست.... هيچ جايي!
كشتمت! ( دوست دارم ديوانه وار بخندم )
برايت طلب آمرزش ميكنم!....تو هم براي قلبي كه آن را كشتي فاتحه بخوان!
