
ميان دو لحظه ي پوچ٬ در آمد و رفتم.
انگار دري به سردي خاك باز كردم:
گورستان به زندگي ام تابيد.
بازي هاي كودكي ام٬ روي اين سنگهاي سياه پلاسيدند.
سنگ ها را مي شنوم: ابديت غم.
كنار قبر انتظار چه بيهوده است.
سهراب سپهري
2-
هوا گرم است.
ولي٬ نه گرمتر از دستهاي من.
هوا گرم است٬ گرمه گرم.
و من دلم لك زده براي دستهاي سرد تو!
خيال خواب ندارم.
سخته٬ خيلي سخته كه باور كنم.
هميشه از آدمايي كه تا شست پاشون گز گز ميكرد و فكر ميكردن عاشق شدن بدم ميومد. هميشه بهشون ميخنديدم. اما فكر نمي كردم كه يه روز برسه كه خودم به خودم بخندم٬ نميخوام بگم عاشقم٬ نه. اما بيشتر از اونچه كه بتوني تصورش رو بكني دوست دارم.
نميدونم از كي يه كه دارم با خودم مي جنگم تا فراموشت كنم٬ يا حتي تو ذهنم بي تفاوتي و سردي ت رو مدام تكرار كنم تا شايد اين جوري از علاقم بهت كم بشه.
چقدر دوست داشتم ازت متنفر باشم٬ بهت بد و بيراه بگم يا تو ذهنم ازت يه هيولاي خون آشام بسازم٬ اما همشون وقتي دلتنگت ميشم جلوم رنگ مي بازه.
واسه همينه كه با همه ي سردي اي كه تو وجودت نسبت به من هست٬ تا پام به حرم رسيد اول از همه به تو زنگ زدم اما بازم نتونستي سردي لحنت رو پشت خنده هات پنهون كني. خنده هات مثل آب سردي بود كه روي آتيش اشتياق كودكانم ريخت.
الان بيشتر از هميشه دلتنگتم.
كاش بهم بگي كه ديگه دوسم نداري٬ چرا همش انكار ميكني؟
چند روزي به ديار ضامن آهو رفتم تا ضامن روح خسته ام شود٬ تا دوباره زنده ام كند٬ اما يادم نبود كه مسيح مرده زنده ميكرد!
