تبليغاتX
تنهایی

دلم تُو رو مي خواد. مي خوام چشمامو ببندمو بغلت كنم.مي ذاري؟... ياد گرفتم كه ميشه محكم بغل كرد٬ مي خوام تُو رو تو بغلم بگيرم خب. نترس تُو اگه حتي تمام روز هم تو بغل من باشي مي توني به كارات برسي٬ نگران اونا نباش٬ نه نمي گم كمكت مي كنم آخه اين كارا كاره تُو ِ. من فقط بغلت مي كنم. اون قدر كه اشكام خودش در بياد بريزه رو شونت٬ بعدش ديگه يه عمر طول مي كشه تا هق هقه گريم تموم بشه. آخه دلم خيلي سياهه. نمي ترسي٬ ...اشكام شونت روُ كثيف نمي كنه؟ نه تُو از هيچي نمي ترسي حتي از "خونه ي مادر بزرگه" كه من از بچگي تا حالا ازش مي ترسيدم٬ اين قدر مي ترسيدم كه تا همين يكي دو سال پيش به هيچ كس نگفته بودم. حرف تو حرف اومد. مي ذاري تو بغلت زار بزنم؟... نميشه؟ آخه خيلي دلم مي خواد تو بغل كسي گريه كنم كه برام دل نسوزونه٬ فقط ِ فقط دوسم داشته باشه. جز تُو هيچ كسي رو ُ سراغ ندارم.
مي دونم نميذاري. آخه من هميشه سر و لباسم سياهه اما تو سفيدي٬ نه مثل ِ برف٬ بيشتر. مي دونم تو هم تنهايي. تنهاتر از من. بذار بغلت كنم. اين جوري ديگه سياهي من تو سفيدي تُو گم ميشه. اون جوري شايد منم سفيد شدم. بذار ديگه! قول ميدم عادت نكنم به بغل كردنت. آخه عادت نفرت انگيزترين چيزه٬ اينه تو كتابا خوندم. تو هم از تنهايي در مياي اين جوري... فقط يه بار...يه بار... عمر من مگه چقده آخه٬ خب يه بارم كه شده يه نفرو تا آخر عمرش بغل كن. به هيچ كس نميگم. قول!
مرسي خدا جونم.
نوشته شده توسط دخترك در ساعت 17:26 | لینک  | 

ديشب باران آمد. پليس هم آمد. آمدند تا همسايه هايي را كه توي كوچه با هم دعوايشان شده بود را سوار ماشين كنند و ببرند. همكاري باران و پليس تماشايي بود. باران ناگهان شديدتر شد. باران هم به اين آدمها اعتراض مي كرد كه به خاطره هيچ٬ سكوت شبانه ي ابرها را به هم زده بودند. يكي نيست به اين آدمهاي بي ملاحظه بگويد: خودتان خوشتان مي ايد وقتي با كسي همبستريد صداي داد و بيداد و خورد شدن شيشه ها آرامشتان را خراب كند؟ خب ابرها هم باريدند٬ باريدند٬ باريدند...با خشمي لطيف تا با ضربه هاشان در مقابل معشوق همبسترشان خودي نشان دهند.

خوش به حال ابرها. حسوديم شد! دلم عشق مي خواهد٬ بي غل و غش٬ بي هوس٬ و حتما ًبدون ذره اي شهوت.

پيدايش مي كنم حتما ً ...

اگر بيايد از ابرها هم بيشتر مي بارم. قول مي دهم. به ابرها قسم.

مادر از درد دادش به آسمان مي رود. به خاطر خوردن اين قرصهاي لعنتي است٬ نميخواسته روزه اش قضا شود!!!

يهو به فكر افتادم كه ابرها هم مثل آدمهان؟ آن ها هم فقط بلدند طوله پس بيندازند و وقتي هم كه ديگه ديدن خيلي گندش دراومده دنباله سقطش باشند؟

اما نه ابرها مثل آدمها نيستند. چون آن وقت ديگر جايشان در آسمان نبود!!؟؟

آدمها هستند كه هميشه زيادند٬ اما اين جا هميشه ابر كم است. هميشه باران با شادي همراه است. هميشه از صدايش غرق خوشي مي شوم اما وقتي بچه ها رو مي بينم اول دلم ميسوزه بعد متنفر ميشم از پدر و مادرش.

بچه : شهوتراني بي حد و مرز دو آدم يا حيوان.

يادت باشد اگر حاضر شدم حتي برايت بميرم٬ حاضر نيستم طفل معصومي را براي خوشي خودم به اين زندان بياورم٬ بچه هايي كه فقط براي ارضاي خودخواهي پدر و مادرشان به دنيا مي آيند واقعا ً هم قابل ترحمند٬ مثل من٬ مثل تو٬ مثل همه. پس حالا كه قرار است پيدايت كنم بهتر است تو هم از بچه بيزار باشي و با شهوت مرا در آغوش نگيري. يادت باشد حتما ً...

نوشته شده توسط دخترك در ساعت 21:14 | لینک  | 

آزادي از قيد تعلق

 

اين تعلق مي تونه ماشين آخرين مدل باشه يا يه عشق زميني ِ بدون پشتوانه ي الهي

 

چند روز دارم تجربش ميكنم و اصلاً احساس تنهايي يا غم يا پوچي ندارم.

عجيب جواب ميده٬ طوري كه حتي نميتونستم تصورش رو ُ بكنم٬ فكر نمي كردم يه روز بتونم به اين راحتي تنهایی و دور انداختن "تو" رو تجربه کنم.

چه آرامشی.دارم کیف می کنم.

اين همون راه حل اساسي ِ كه چند سال ِ دنبالشم.

حالم خوبه ديگه بهتر از اين نميشه.

امتحانش كنيد.

نوشته شده توسط دخترك در ساعت 2:33 | لینک  |