ديشب باران آمد. پليس هم آمد. آمدند تا همسايه هايي را كه توي كوچه با هم دعوايشان شده بود را سوار ماشين كنند و ببرند. همكاري باران و پليس تماشايي بود. باران ناگهان شديدتر شد. باران هم به اين آدمها اعتراض مي كرد كه به خاطره هيچ٬ سكوت شبانه ي ابرها را به هم زده بودند. يكي نيست به اين آدمهاي بي ملاحظه بگويد: خودتان خوشتان مي ايد وقتي با كسي همبستريد صداي داد و بيداد و خورد شدن شيشه ها آرامشتان را خراب كند؟ خب ابرها هم باريدند٬ باريدند٬ باريدند...با خشمي لطيف تا با ضربه هاشان در مقابل معشوق همبسترشان خودي نشان دهند.
خوش به حال ابرها. حسوديم شد! دلم عشق مي خواهد٬ بي غل و غش٬ بي هوس٬ و حتما ًبدون ذره اي شهوت.
پيدايش مي كنم حتما ً ...
اگر بيايد از ابرها هم بيشتر مي بارم. قول مي دهم. به ابرها قسم.
مادر از درد دادش به آسمان مي رود. به خاطر خوردن اين قرصهاي لعنتي است٬ نميخواسته روزه اش قضا شود!!!
يهو به فكر افتادم كه ابرها هم مثل آدمهان؟ آن ها هم فقط بلدند طوله پس بيندازند و وقتي هم كه ديگه ديدن خيلي گندش دراومده دنباله سقطش باشند؟
اما نه ابرها مثل آدمها نيستند. چون آن وقت ديگر جايشان در آسمان نبود!!؟؟
آدمها هستند كه هميشه زيادند٬ اما اين جا هميشه ابر كم است. هميشه باران با شادي همراه است. هميشه از صدايش غرق خوشي مي شوم اما وقتي بچه ها رو مي بينم اول دلم ميسوزه بعد متنفر ميشم از پدر و مادرش.
بچه : شهوتراني بي حد و مرز دو آدم يا حيوان.
يادت باشد اگر حاضر شدم حتي برايت بميرم٬ حاضر نيستم طفل معصومي را براي خوشي خودم به اين زندان بياورم٬ بچه هايي كه فقط براي ارضاي خودخواهي پدر و مادرشان به دنيا مي آيند واقعا ً هم قابل ترحمند٬ مثل من٬ مثل تو٬ مثل همه. پس حالا كه قرار است پيدايت كنم بهتر است تو هم از بچه بيزار باشي و با شهوت مرا در آغوش نگيري. يادت باشد حتما ً...
